محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
854
مخزن الأدوية ( ط . ج )
صمالم : لبن غليظ است . صلمالخى : لبن بىطعم است . صمره : به عربى لبنى است كه حدت نداشته باشد . صمعريه : مار خبيث را نامند كه گزيده آن قابل علاج نباشد . صمغ اجاص : صمغ فارسى است . صمغ الاقاقيا : صمغ عربى است كه اقواى صموغ و از اجزاى ترياق كبير است . صمغ الانجدان : حلتيت است كه به فارسى انگزد و انگوزه و به شيرازى انگشت كنده و به هندى هينك نامند صاحب ارشاد گفته صمغ انجدان اسود حلتيت منتن است . صمغ البطم : علك البطم است كه به فارسى سقز نامند . صمغ البحر : كهربا است . صمغ البلسان : دهن بلسان است . صمغ التنوب : زفت السفن است . صمغ الحرشف و صمغ الكنگر : تراب القى است كه به فارسى كنگرزد و كنگرى نامند . صمغ الجوز الرومى : كهربا است . صمغ الداميثا : صمغ درختى است در بلاد فارس و بهترين آن صافى مايل به سرخى با حدت و حرافت قوى است شبيه به حلتيت در قوت مگر در كراهيت رايحه . صمغ الزيتون : اسطرك است و به فارسى زد زيتون و به سريانى قاموز و زينا و به رومى دبيدمون اغريوس و به يونانى اورقيطادون نامند و آن صمغى است در رنگ شبيه به ياقوت سرخ مركب از قطرات صغار كه زبان را بگزد و آنچه شبيه به صمغ و عظيم القطرات املس باشد كه زبان را نگزد ردى و غير منتفع به است در طب . صمغ السداب جبلى : ثافسيا است . صمغ السداب برى : ثافسيا است كه منون نامند . صمغ السرو : در جميع افعال مانند راتينج است . صمغ الصنوبر : راتينج است . صمغ الطرثوث و صمغ اشترغار : اشق است . صمغ عربى : صمغ درخت قرط است . صمغ الفارسى : مشهور به صمغ اجاص است و ليكن نزد اهل شيراز صمغ بادام برى است كه آن را از دو بادام نامند . صمغ القتاد : كثيرا است . صمغ الكرفس الجبلى : كماشير است . صمغ الكمثرى : به فارسى زد امرود نامند و به شيرازى از دو امرود است بهترين آن مأخوذ از درخت كمثرى كهنه است . صمغ كمكام و صمغ الضرو : حصى لبان است . صمغ اللوز : به فارسى زدبادام و به شيرازى از دو بادام و به سريانى قاموز و لوز و به رومى ديندبيون قلعه و به يونانى ديندنيلوسى و صاحب تحفه نوشته زد كوله نامند و بهترين آن سفيد مأخوذ از درخت قريب العهد به غرس است . صمغ المحروث : حلتيت است . صمقه : به عربى لبنى است كه طعم آن زايل شده باشد . صملاخ و صملوخ : چرك گوش است . صمخه : به عربى اسم طعام بىگوشت است كه به فارسى كاچى نامند . صملوخا : قملة النسر است . صمه : اسم عربى مار نر است و اسد را نيز نامند و قنفذ ماده را ايضاً . صمسيحون و صميصوحون : مرزنجوش است . فصل الصاد مع النون صناچه : قزوينى گفته نيست حيوانى بزرگتر از آن بر روى زمين و براى خود خانه مىسازد به قدر يك فرسخ و هر حيوانى را كه نظر بر آن افتد در ساعت مىميرد و چون نظر آن بر خودش افتد نيز مىميرد و استخوان آن مدت طولانى مىماند . صنار : معرب چنار است كه به عربى دلب نامند . صناخر : بره فربه است . صنادل : حمار و بعير ضخم و صلب عظيم الرأس را نامند . صنخر : خرماى خشك است . صندل حديدى : حجر حديد است كه خماهان نامند . صندل دانه : معرب آن صندل دانج و به يونانى مولى و به شيرازى هزاراسپند و به عربى حرمل عربى نامند و آن نوعى از سداب جبلى است . صندل كاجول : به لغت تنكابن خف الغراب را نامند و آن قسمى از حلزون برى است . صندقيس : اسرنج است . صنط : قرظ است و سبط نيز نامند . صنفى : از نوع زبون عود است دون قمارى و فوق قاقلى منسوب به صنف به فتح كه اسم موضعى است كه از آنجا مىآورند . صن : به كسر صاد و تشديد نون بول ابل است . صنوبرالارض : كمافيطوس است . صنوبر هندى : ديودار است . صن : اسم نباتى است كوچك برگ آن ريزه و ساق آن به قدر يك شبر و بالاى آن متشعب و گل آن زرد مايل با اندك سرخى و بعد ريختن گل آن غلافهاى بسيار باريك طولانى به باريكى سوزنى و بر هيأت خار هليون بجاى هر گلى سه سه عدد مىرويد و بيخ آن باريك و طعم آن مايل به تلخى جهت تحليل رياح نافع .